تبليغاتX
دنیای متفاوت من
 

 

توی این دنیای به این بزرگی ـ هر کی یه نقشی بازی میکنه.

 

اما کارگردانه که میگه کی ـ چه نقشی بازی کنه نقش مثبت یا منفی.

 

 به هر حال همه به دستور کارگردان عمل میکنند نه کس دیگه!

 

 

حالا کارگردان ما بعضی وقتا دوست داره به عواملش هدیه بده.

 

نه بخاطر اینکه نقش رو خوب ایفا کرده بلکه بخاطر اینکه

 

 دوست داره به اون آدم بگه که : "من دوستت دارم."

 

 

وقتی به کل زندگیم نگاه میکنم میبینم که همیشه و همیشه بهم هدیه داده.

 

 هر زمانی ـ هر جائی و در هر موقعیتی ـ بهترین هدیه رو بهم داده.

 

 

حالا این هدیه ها یه زمان مشخصی داره مثه یه تاریخ انقضا.

 

وقتی تاریخ بگذره ـ بودن اون هدیه دیگه نه تنها خوب نیست

 

 بلکه مسموم کننده است و خود هدیه هم هدر میره.

 

من دوست ندارم هدیه هام هدر برند. دوست ندارم مسموم بشم.

 

اولش که تاریخ هدیه تموم میشه برام یه کم سخته

 

 

چون بهش عادت کردم اما بعدش میفهمم که واسم یه هدیه بهتر در نظر گرفته

 

 

گاهی هم میترسم از اینکه مبادا من در حق هدیه ام کوتاهی

 

 یا ناسپاسی کرده باشم که اون هدیه رو از دست دادم

 

اما تا امروز بهم اطمینان داده که اینطور نبوده بلکه فقط مصلحت دیدش بوده

 

 

همیشه گرفتن هدیه هاش با دادن هدیه های بهتر و کاملتر برام

 

 

همراه بوده و  واسه همینه که من عاشقشم ناجوووووووووووووور

 

 

منم همیشه واسه هدیه هائی که پیشم موندن یا نموندن آرزوی بهترینها رو دارم

 

 

حالا ناقلای من! راستشو بگو ـ روزی چندبار منو هدیه میدی؟

 

منو به چه کسائی هدیه دادی؟ اصلاً من هدیه بودم یا نه؟

 

 

امیدوارم پیک مهربونی تو واسه دیگران باشم....

 

 

امروز عاشقترم. عاشقتر از دیروز...

 

 

به امید عاشقترین شدن هستم نازنینم...   

 

 

 

 

عشق تا بر دل بیچاره فرو ریختنی ست

 

دل اگر کوه به یک باره فرو ریختنی ست

 

هنر آن است که عکس تو بیفتد در ماه

 

ماه در آب که همواره فرو ریختنی ست*....

 

 

 

 

* فاضل نظری

 

 

 



دوشنبه 18 آبان1388 |
 

 

خدایا

 

مرسی که کنارمی...

 

 خدایا

 

مرسی که دوباره شادی رو به دلم و لبم

 

برگردوندی...

 

خدایا

 

مرسی که این دندون لق رو کندی...

 

خدا جونم

 

شادم و آزاد

 

هورااااااااااااااااااااا

 

خدا جونم

 

الهی فدای خودت و خوبیهات یهو بشم.....

 

 



سه شنبه 12 آبان1388 |
 

 

 

میشد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

 

 

کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت

 

 

با تو میشد که صدات همه جا رو پر کنه

 

 

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

 

 

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی

 

 

کور و کر بازیچه ی باد ـ مثه یک بادبادکی

 

 

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

 

 

تو رو خیلی دیر شناختم ـ وقتی تموم شدم

 

 

نه یه دست رفیق دستام ـ نه شریک غم بودی

 

 

واسه حس کردن دردهام خیلی خیلی کم بودی

 

 

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور میدیدم

 

 

تا رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم

 

 

 شهرِ بی عابر و خالی ـ شهرِ تنهائی من بود

 

 

لحظه ی شناختن تو ـ لحظه ی تموم شدن بود

 

 

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت؟

 

 

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت؟

 



یکشنبه 10 آبان1388 |
 

 

 

دو هفته میگذرد کآن مه دو هفته ندیدم

 

به جان رسیدم از آنکه به خدمتش نرسیدم

 

حریف عهد مودت شکست و من نشکستم

 

خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم

 

به کام دشمنم ای دوست عاقبت بنشاندی

 

بجای خود که چرا پند دوستان نشنیدم

 

مرا به هیچ بدادی خلاف عهد محبت

 

هنوز با همه عیبت به جان و دل بخریدم

 

تو را ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم

 

مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم

 

شکر خوش است ولیکن حلاوتش تو ندانی

 

من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم

 

مرا رواست که دعوی کنم به صدق ارادت

 

که هیچ در همه عالم به دوست برنگزیدم

 

بنال مطرب مجلس، بگوی گفته ی سعدی

 

شراب انس بیاور که من نه مرد نبیدم

 

 

 

 

چقدر بی وفا شدی نازنین....



یکشنبه 19 مهر1388 |
 

 

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

 

شاکر نعمت و پرورده ی احسان بودم

 

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟

 

بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

 

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد

 

که سر سبزه و پروای گلستان بودم

 

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

 

عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

 

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند

 

گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

 

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم؟

 

به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

 

خرم آن روز که بازآئی و سعدی گوید

 

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

 

 

 

 

 

گفت: عاشقت شدم اما عشقم سرانجامی نداره.

 

گفت: نمیتونم ازت بگذرم.

 

گفت: وقتی صداتو میشنوم...

 

گفت: واسه تو خیلی بهتر از من وجود داره.

 

گفت: هیچ وقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که مثه تو باشه.

 

گفت:نمیخوام عذاب بکشم. نمیخوام عمرم تلف بشه.

 

گفت: نمیخوام عذاب بکشی. نمیخوام عمرت تلف بشه.

 

گفت: نمیخوام موقع رفتن نابود بشم. نمیخوام نابود بشی.

 

گفت: این خودخواهی رو از من بپذیر...

 

 

اما من بهش نگفتم: اگه عاشق بودی،حاضر بودی بخاطر عشقت یه

 

کم سختی رو تحمل کنی.

 

بهش نگفتم: من بخاطر تو تا آخرش تحمل میکنم.

 

نگفتم: عشق تعیّنِ ِ من بودن رو بر میداره و عاشق، من ِ خودشو نمیبینه، عشقشو میبینه.

 

نگفتم، خیلی حرفها رو بهش نگفتم، چون فقط دوستش داشتم. چون دوستش دارم...

 

 

 

خداجونم؛

 

 

یه امانت بهم دادی، امروز که دارم امانتت رو بهت برمیگردونم،

 

 این امانت شده جونم، شده عمرم، شده نفسم، شده قلبم، شده عشقم.

 

اما امر تو مطاع هست.

 

 میدونم که خیلی خیلی  از من براش مهربونتری.

 

میدونم که خیلی خیلی از من براش دلسوزتری.

 

میدونم که خیلی خیلی بیشتر از من براش نگرانی و حواست بهش هست.

 

 

من امانتت رو برمیگردونم به تو، فقط یه خواهش:

 

 پررنگتر کنارم باش که خیلی سختم نشه.

 

چشمام انگار مشت خورده از بس باد کرده و قرمزه، شدم مثه ژاپنیها.

 

انگار یه سنگ گنده راه گلوم رو بسته. تمام بدنم سرده، مثه مرده ها.

 

با این همه میسپرمش دست تو.

 

خدا جون اگه همه ی اون حرفهائی که روز آخر گفت، راست هست؛

 

میخوام که مهر منو از دلش بیرون کنی که اذیت نشه.

 

من دلم نمیخوام کوچکترین آسیبی بهش برسه.

 

خدا جونم؛ هرشب پیشانیشو ببوس بجای من.

 

خدا جونم؛ بهش بگو که همیشه ی همیشه منتظرشم.حتی اگه نباشم هم منتظرشم.

 

 

بهش بگو شاید با این اوضاع و احوال زیاد دوام نیارم،

 

 اما اینجوری بهش ثابت میشه که وقتی بهش میگفتم:

 

 " الهی قربونت برم " دروغ نمیگفتم و تعارف نمیکردم.

 

 

بهش بگو برام خیلی عزیزتر از اونه که بدونه.

 

میدونم که یه روزی برمیگرده پیشم...

 

 

 

 

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش

 

میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

گر چه از راه وفا گشت به صد مرحله دور

 

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

 

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا

 

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

 

گو دلم حقّ وفا با خط و خالت دارد

 

محترم دار در آن طرّه ی عنبرشکنش

 

در مقامی که به یاد لب او می نوشند

 

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

 

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

 

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

 

هر که ترسد ز ملال اندهِ عشقش نه حلال

 

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

 



چهارشنبه 8 مهر1388 |


سايت بهاربيست

قالب وبلاگ